خرید بک لینک
چگونه می شود این خویشتن مصیبت زده را در چنین شامگاهی که اندوهی جانکاه از گوشه و کنار زندگی بزرگسالیِ کسالت بار ، بر سرش آوار می شود،رهاند؟چگونه می توان برای این زورق شکسته و غرقه در آب،چشم انداز کشتی نوح را ترسیم کرد؟چگونه می شود این شعر نوِ نحیف را به پیکار با آن قصیده ی قلدر که دود از کنده اش بالاست،برد؟چگونه می توان این باهم بودن های تا خِرخِره سبک را با آن فردیت های فاخر و فقید،در دو کفه ی ترازو،پهلو به پهلوی هم نشاند؟چگونه می شود این میل و ویار نگاه به پشت سر را با ریختن کاسه ای آب به پسِ ذادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام کاشانی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:36

سالهای زیادی است که از بیگانه شدن نسل ما با فضای بی نظیر کتاب و کتابخوانی می گذرد و باید بگویم که من نیز از هجوم تکنولوژی که مغول وار همگی رادرنوردیده است،درامان نماندم و در حجم وسیع آن ذوب شدم و درهم کوبیده شدم و اینک در سراشیبی سقوط فکری،از زیر آوار آن که کورسوی نوری پیداست،از آن سوراخ مشغول نگریستن به زندگی هستم؛البته مطمئن نیستم که «نگریستنی به زندگی» هم در کار باشد.بهتر است خیلی تصنعی صحبت نکنم و ژست فلسفی هم نگیرم؛چرا که حد خودم را می دانم و به آن معترف هستم.اما در لابلای اقیانوس تکنولوژی و بالاخص در فضای مجازی گاه و بیگاه مطالبی به چشم می خورد که می تواند آدمی را به مدت چند لحظه یا چند ثانیه به مکث وادارد.مثلا جمله ی:«آدمها تمام نمیشوند،آدمها نیمهشب با همهی آنچه در پسِ ذهنِ تو برایت باقی گذاشتهاند؛به تو هجوم میآورند»روح انسان را به سوی گذشته ای به پرواز در می آورد که دیگر فقط جای خاطره اش درد می کند.اکنون فقط حسرت عمری که گذشت برایمان باقی مانده.برچسبها: گاه نوشت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام کاشانی تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 15:26


بار سنگین روزها را بر دوش واژه ها می گذارم تا آنان با سیمرغ واژه ی خود که همان"رنج" است، پای در این کویر بی حاصل نهند و به مقصدی رهسپار شوند...مقصد!؟ دلم برای این طفلکی ها هم می سوزد...

برچسب: نویسنده: بهنام کاشانی تاريخ: پنجشنبه 9 تير 1401 ساعت: 16:57

شبی سرد در حوالی پاییز، خیابانی آکنده از مخروطی ها مرا با خود به مسیری دوردست در آنسوی خیال برد. شبی که ماه نیمه بود و عمر به نیمه بود و عشق در حال احتضار...شبی که چتر بود و اما باران نبود؛برگریزان در کوچه بود، اما عابر نبود؛ زخم خاطره بود اما درمان نبود؛و هنوز که هنوز است در این پاییز ها من بودم، اما او دیگر نبود...همیشه داستان همین بوده است؛ یکی بود یکی نبود...شاید روزگار همیشه برای یکی بهار باشد و برای یکی زمستان؛ اما برای ما فصلی بود که فصل پنجم است، کمی شبیه پاییز ولی ناپیدا و غریب... فصلی دورافتاده و بی رهگذر... مظلوم و کم حرف و خسته... فصلی که در نزدیکی خویش هجرت درناها را هم به خواب خود نخواهد دید.همیشه هستی ما را در ترازوی خویش، چند سیری کم کشید و پله ی دیگر  ترازو پایین بود. پایین بودن او از بالا بودن ما بالاتر بود؛ ما سبک بودیم و معلق در هوا و آنطرف سنگین بود و پای استوار بر خاک... و ما همیشه محکوم به معلق بودن بین زمین و آسمان...و حال پرسش این است که چرا در روزگار ما معجزه موجودی در کتابهاست؟!چرا در روزگار ما پلی از پاییز به بهار نیست؟!چرا در روزگار ما هیچ آرزویی زاده نمیشود؟!و چرا در روزگار ما، ما را رهایی از امتحانات نیست؟! برچسبها: گاه نوشت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام کاشانی تاريخ: پنجشنبه 9 تير 1401 ساعت: 16:57

من و کتاب از روزای اول هفت سالگیم بود که با هم رفیق شدیم.هر سال تابستونا کتابای سال بعد رو از سال بالائیا میگرفتم و می خوندم.از همون دوره ابتدایی اکثر کتاب داستانای کتابخونه مدرسه رو میگرفتم و میخوندمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام کاشانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 5:48

آواز جیرجیرک ها و صدای پای آب را دیگر کسی نمی شنود؛کسی دیگر سهراب و شاملو نمیخواند.جنازه ی لت و پار شده ی عشق از کف خیابان ها و پارک ها و تفرجگاه ها با برانکارد هم جمع نمی شود.پول دیگر چرک کف دست نیستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام کاشانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 5:48

وقتی غمِ غربت درون خانه ای سبز است

پاییز, در حکم بهاری دِنج و دلچسب است

برچسب: نویسنده: بهنام کاشانی تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 14:37

در حال حاضر فکر میکنم شاید بهتر این باشه که اطرافیانمون رو به همین خوشی ها و شادی های سَرسَری و سطحی رهنمون بشیم.مثلا تو رقصیدنای تو عروسیا بهشون شاباش بدیم و تشویقشون کنیم،یا اینکه پنج شنبه جمعه ها بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام کاشانی تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 14:37

در پس فرورفتن در یک تأمل نابهنگام بر اثر تأثیر یک تکست از یک ملودی داخلی،سر یکی از پیچ های جاده برون شهری،ماندم به رانندگی و آن کامیونی که از روبرو می آید بیندیشم و یا از آن تأمل نابهنگام بیرون نیایم؛ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام کاشانی تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 14:37

در این جوزا تنها یک پیکر دیده می شود ... یک پیکر سرد و یخی ...

اگر میشود این را باور کن که :"خردادماه من بی تو دیماه است..."


برچسبها: گاه نوشت

برچسب: نویسنده: بهنام کاشانی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 3:24


بار سنگین روزها را بر دوش واژه ها می گذارم تا آنان با سیمرغ واژه ی خود که همان"رنج" است، پای در این کویر بی حاصل نهند و به مقصدی رهسپار شوند...مقصد!؟ دلم برای این طفلکی ها هم می سوزد...

برچسب: نویسنده: بهنام کاشانی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 3:24

مدت هاست که هر از گاهی وقتی گوشی تلفنم را برمی دارم که به کسی زنگ بزنم،از اول تا به آخر مخاطبینم را نگاه میکنم تا شاید از بینشان هنوز کسی باشد که بشود چندکلمه با او سخن گفت،اما می بینم که واقعا کسی نیست...

آنهایی که بودند،تمام شدند ...

و دوباره گوشی تلفن را سر جایش می گذارم و میروم سراغ موسیقی ...

به همین سادگی ...


برچسبها: گاه نوشت

برچسب: نویسنده: بهنام کاشانی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 3:24


بار سنگین روزها را بر دوش واژه ها می گذارم تا آنان با سیمرغ واژه ی خود که همان"رنج" است، پای در این کویر بی حاصل نهند و به مقصدی رهسپار شوند...مقصد!؟ دلم برای این طفلکی ها هم می سوزد...

برچسب: نویسنده: بهنام کاشانی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 3:24


بار سنگین روزها را بر دوش واژه ها می گذارم تا آنان با سیمرغ واژه ی خود که همان"رنج" است، پای در این کویر بی حاصل نهند و به مقصدی رهسپار شوند...مقصد!؟ دلم برای این طفلکی ها هم می سوزد...

برچسب: نویسنده: بهنام کاشانی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 3:24

این روزهای سرد،من،گرم خاطرات توام

عمریست نازنین،به یاد آخرین نگاه توام

امروز یاد سبز تو بر بوم زرد من است

گلبرگ پاکی و من هنوز،خاک آستان توام

نه شب به خواب من آیی نه روز پیدایی

من محو جای خالی آن روزهای توام

امروز کدام خیابان به زیر پای تو است؟

جانا هنوز گوش به زنگ صدای پای توام

در پیچ و تاب زمان، من هر سو روان شدم

گر لحظه ای تو بیایی ،آن لحظه آن توام .


برچسبها: گاه نوشت

برچسب: نویسنده: بهنام کاشانی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 3:24

صفحه بندی